|
**ســکـوت شــیـشـه ای**
|
با سلام خدمت دوستای گلم.این شعر رو خودم گفتم زندگی بی عشق زندگی بی عشـق، بی احسـاس، معنایی نــدارد آخـــرین دَم مــاند و امّـــید فــردایی ندارد زندگی بی عشق، تصویری است از فصل زمستان شاخه های خشک و بی حاصل، تماشایی ندارد بی تپش، بی عشق، بی همدم اگر یک دل بماند بی گمان ز اندیشة مُـردن که پـروایی ندارد صد پیـام آرد اگـر قـاصد، ز هــر شـهر و دیـار بـی حــضــور عـشـق پـیـغـامِ دلارایی ندارد جـوشـش و انـگــیـزه از شـورِ درون آیـد بـرون وای از آن دل کـز برای عشق غـوغایی ندارد دوســتت دارم، کـلید بـاغ سبـز زنـدگی است یک دلِ عـاشق ز اقـرارش که حـاشایی ندارد با مدد از مهر، باید روح و جان را جـلوه داد زندگی بی عشق، بی احساس، معنایی ندارد
[ یکشنبه یازدهم دی 1390 ] [ 9:11 ] [ سعیده ]
[ ]
![]()
[ سه شنبه ششم دی 1390 ] [ 9:56 ] [ سعیده ]
[ ]
![]()
[ جمعه بیست و پنجم آذر 1390 ] [ 15:37 ] [ سعیده ]
[ ]
ای آرزو، ای سرچشمه هستی، ای مایه خوشی و سعادت بشر، ای شراب روح، ای لطیف از نسیم و شدیدتر از طوفان! آیا تو نیز هیچ با من همراه و یار بوده ای؟ پروردگارا؛ در این جهان آرزو، چرا کلبه کوچکی که جز دل نام ندارد، نصیب من کرده ای. کاشانه محقری که در برابر طوفانِ حوادث استقامتی ندارد. کلبه خونینی که جز تقدیر در آن راهی نباشد.خانه ویرانیکه در آن به جز اشک و صبر همدم و مونسی را حساب نیست. دیرگاهی بود که آرزو میکردم تو را ببینم، تو را بهتر از آنچه که زیبایی هاست که شبیه تو اند.تو خود الهه زیبایی هستی. خواستم تو را به ماه تشبیه کنم اما جز رنگ مهتابیت چیزی در آن نیافتم. میخواستم شاید معجزه ای شود و تو در کنارم بیایی. میخواستم که روبه رویم بنشینی و من خود را در چشمان آسمانی و لبان نیمه شکفته ات تماشا کنم و نفس گرمت را ببویم. افسوس که تو اشکها و حسرت های مرا نمیبینی.نمیبینی که در خنده های من آهنگهای ناله پنهان است. اکنون تو ای جانِ شیرین.بیا بنشین تا بگویم که امروز دیگر وقت اعتراف رسیده است.وقت آن رسیده است که بدانی روح منی و حقیقت من هستی. چنانچه یک گل احتیاج به آفتاب دارد؛ من هم برای زنده بودن به عشق تو محتاجم.اگر به سویم بازگردی گناهانت را نادیده میگیرم و باز دامنم را به سویت میگشایم. کاش هم اکنون باز میگشتی تا اشعه آفتاب امیدبخش حزن و افسردگیم را پایان دهد و این قلب شکسته ام به امید تو، به امید دیدار تو، به امید عشق تو، به امید وصال تو بار دیگر حرکت از سر گیرد و به ادامه حیات امیدوار سازد. برای من کور بودن و ندیدن آفتاب سهل است.اما دور بودن و تو را ندیدن را نمیتوانم تحمّل کنم.تو آن چشمه نوشی.ای مایه حیات که میتوانی مرا با بوسه عمر دوباره دهی؛ فراموش مکن که جز تو من کسی را ندارم و به غیر ازتو به مهر دیگری پایبند نیستم. تو مرا تنها گذاشتی، تو به من کتاب دوست یابی دادی؛ ولی درس دشمنی آموختی، تو از وفا و عاطفه سخن گفتی. در حالیکه نامهربانی و بی مهری پیشه ساختی. اکنون همه چیز را جز نگاه تو از یادبرده ام. چندی است تو را نمیبینم و گرچه تو را هرگز فراموش نمیکنم و در پرتو درخشان و سایه حیات بخش تو زندگی میکنم.اما با وجود این خودت را آزار نمیدهم؛ تو برو و با هرکه میخواهی سعادتمند باش. این تنها آرزوی من است........
[ جمعه بیست و پنجم آذر 1390 ] [ 13:3 ] [ سعیده ]
[ ]
![]()
[ پنجشنبه بیست و چهارم آذر 1390 ] [ 8:39 ] [ سعیده ]
[ ]
کهنه فروشی داد میزد اسباب کهنه میخریم چراغ شکسته میخریم بی اختیار داد زدم کهنه فروش قلب شکسته میخری؟
[ پنجشنبه بیست و چهارم آذر 1390 ] [ 8:38 ] [ سعیده ]
[ ]
![]()
[ چهارشنبه شانزدهم آذر 1390 ] [ 18:58 ] [ سعیده ]
[ ]
[ چهارشنبه شانزدهم آذر 1390 ] [ 18:22 ] [ سعیده ]
[ ]
![]()
[ چهارشنبه شانزدهم شهریور 1390 ] [ 22:17 ] [ سعیده ]
[ ]
تو را که دارم دنیا مال من است ... تو را که دارم دنیا مال من است
[ چهارشنبه شانزدهم شهریور 1390 ] [ 21:58 ] [ سعیده ]
[ ]
![]() کاش می دانستی بعداز آن دعوت زیبا به ملاقات خودت من چه حالی بودم! خبر دعوت دیدارت چونکه از راه رسید پلک دل باز پرید
من سراسیمه به دل بانگ زدم آفرین قلب صبور زود برخیز عزیز جامه تنگ در آر وسراپا به سپیدی تو درآ. وبه چشمم گفتم: باورت می شود ای چشم به ره مانده خیس؟ که پس از این همه مدت ز تو دعوت شده است! چشم خندید و به اشک گفت برو بعداز این دعوت زیبا به ملاقات نگاه. و به دستان رهایم گفتم: کف بر هم بزنید هر چه غم بود گذشت. دیگر اندیشه لرزش به خود راه مده! وقت ان است که آن دست محبت ز تو یادی بكند خاطرم راگفتم: زودتر راه بیفت هر چه باشد بلد راه تویی. ما که یک عمر در این خانه نشستیم تو تنها رفتی بغض در راه گلو گفت: مرحمت کم نشود گوییا بامن بنشسته دگر کاری نیست. جای ماندن چو دگر نیست از این جا بروم پنجه از مو بدرآورده به آن شانه زدم و به لبها گفتم: خنده ات را بردار دست در دست تبسم بگذار و نبینم دیگر که تو برچیده و خاموش به کنجی باشی مژده دادم به نگاهم گفتم: نذر دیدار قبول افتادست ومبارک بادت وصل تو با برق نگاه و تپش های دلم را گفتم: اندکی آهسته آبرویم نبری پایکوبی ز چه برپا کردی نفسم را گفتم: جان من تو دگر بند نیا اشک شوقی آمد تاری جام دو چشمم بگرفت و به پلکم فرمود: همچو دستمال حریر بنشان برق نگاه پای در راه شدم دل به عقلم می گفت: من نگفتم به تو آخر که سحر خواهد شد هی تو اندیشیدی که چه باید بکنی من به تو می گفتم: او مرا خواهد خواند و مرا خواهد دید عقل به آرامی گفت: من چه می دانستم من گمان می کردم دیدنش ممکن نیست و نمی دانستم بین من با دل او صحبت صد پیوند است سینه فریاد کشید: حرف از غصه و اندیشه بس است به ملاقات بیندیش و نشاط آخر ای پای عزیز قدمت را قربان تندتر راه برو طاقتم طاق شده چشمم برق می زد /اشک بر گونه نوازش می کرد/لب به لبخند تبسم میكرد /دست بر هم میخورد مرغ قلبم با شوق سر به دیوار قفس می كوبید عقل شرمنده به آرامی گفت: راه را گم نکنید خاطرم خنده به لب گفت نترس نگران هیچ مباش سفر منزل دوست کار هر روز من است عقل پرسید :؟ دست خالی که بد است کاشکی... سینه خندید و بگفت: دست خالی ز چه روی !؟ این همه هدیه کجا چیزی نیست! چشم را گریه شوق قلب را عشق بزرگ روح را شوق وصال لب پر از ذکر حبیب خاطر آکنده یاد...
[ سه شنبه بیست و هشتم تیر 1390 ] [ 15:44 ] [ سعیده ]
[ ]
![]()
[ یکشنبه نوزدهم تیر 1390 ] [ 15:46 ] [ سعیده ]
[ ]
سکوت شیشه ای، صدایی نهفته در دل سنگ، شوری عاشقانه، نفسی از جنس شیشه وصدایی از اعماق قلب که گویی تو را می خواند و با همه وجود می گوید که دوستت دارم.شاید دیگر نتوان دید آرزویی که عمری در دل داشتم و بازگو نمی کردم. آه ای دل بسوز و بسوز تا بدانی درد عاشفی چیست. آری عشق از زندگی کردن بهتر است و دوست داشتن از عشق برتر است ..
[ شنبه یازدهم تیر 1390 ] [ 12:56 ] [ سعیده ]
[ ]
به تو عادت کرده بودم
[ شنبه یازدهم تیر 1390 ] [ 12:54 ] [ سعیده ]
[ ]
[ چهارشنبه هشتم تیر 1390 ] [ 16:51 ] [ سعیده ]
[ ]
|
|
| [ طراح قالب : پیچک ] [ Weblog Themes By : Pichak.net ] |